ماشین ِ سفیدی که از دور دیده میشد ُ تشخیص داد . آشنا بود براش . بسم الله گفت ُ بلند شد . دویید سمت ِ دختراش با خوشحالی ِ فراوون داد زد : پسرم اومد . داماد اومد . همه ساکت شدن . سکوت ِ مطلق . خواهراش هم خوشحال بودن . دست میزدن ُ کِل می کشیدن ُ شیرینی ُ شکولات پخش می کردن . ماشین وایستاد . داداشاش دستشون ُ کردن تو جیبشون ُ پولا رو ریختن هوا .. بچه ها حمله کردن .. صدای ِ ماو ماو ِ گاو ِ قربونی ُ میشنیدیم .. جلوی ِ ماشین سرش ُ بریدن .. مامانش می گفت واسه مسعود زن گرفتیم . داریم عروسمون ُ میاریم .. درای ِ ماشین باز شد .. دوماد خواب بود .. یه پارچه ی سفید هم روش کشیده بود .. از صورت ِ مامان ُ خواهراش خون می چکید .. هنوز کِل می کشیدن ُ می رقصیدن .. ولی صورتشون خیس ِ اشک بود .. اطرافیان هم خون گریه می کردن .. صدای ِ هق هق ِ مامان بزرگ ُ میشنیدم .. شاید تنها کسی که آروم یه گوشه دست به سینه ایستاده بود ، باباش بود .. که دو سال پیش رفته بود .. من نمیشناختمش .. فقط جو خیلی سنگین بود .. خدا بیامرزدش ..
+ جواب ِ کامنتا باشه واسه بعد :)
برچسب: 300,300 blackout,3005 lyrics,300zx,300 win mag,300 cast,300 blackout ammo,300 blackout upper,300 meters to feet,3000gt,
نویسنده: یاسین کریمی