
ماشین ِ سفیدی که از دور دیده میشدُ تشخیص داد . آشنا بود براش . بسم الله گفتُ بلند شد . دویید سمتِ دختراش با خوشحالیِ فراوون داد زد : پسرم اومد . داماد اومد . همه ساکت شدن . سکوتِ مطلق . خواهراش هم خوشحال بودن . دست میزدن ُ کِل می کشیدنُ شیرینی ُ شکولات پخش می کردن . ماشین وایستاد . داداشاش دستشونُ کردن تو جیبشونُ پولا رو ریختن هوا .. بچه ها حمله کردن .. صدایِ ماو ماوِ گاوِ قربونیُ میشنیدیم .. جلویِ ماشین سرشُ بریدن .. مامانش می گفت واسه مسعود زن گرفتیم . داریم عروسمونُ میاریم .. درایِ ماشین باز شد .. دوماد خواب بود .. یه پارچه ی سفید هم روش کشیده بود ...
ادامه مطلب